تبليغاتX
[چاي‌تلخ]
●پژمان‌الماسی‌نیا
●شعرهای1383تا1386
شعرهايم‌در
نام‌وبلاگ‌هابه‌ترتيب‌الفبا
[درباره‌ي‌احمدرضااحمدي]
آفتاب‌ازنگاه‌تو‌مي‌رويد
آنتي‌کتاب‌دار
آيدادرآينه
اتاق
ازدريچه‌ي‌ماه
ازنوبراي‌تومي‌نويسم
استفراغ
اگه‌آدمک‌نبودي
ايمانا
ئاسو
باحسّي‌به‌سرخي‌خون‌ايستاده‌ام
باران‌خشک1
باران‌خشک2
بازنگار
باطله‌ي‌ذهنم
بانوي‌تو
برکرانه‌ي‌جهان
برگي‌درباد
بوته‌ي‌شمعداني
به‌گمانم‌هيچم
بي‌صدا
بي‌فصل‌ونادرخت
پابرهنه‌تاماه
پوتين
تادانه
تانبض‌خيس‌صبح
تب‌ترانه
تخته‌ي‌خاکستري
ترنشک
تق
تلخي‌قهوه‌ي‌سرد
تنهاترين‌تنها
ته‌بن‌بست‌
ته‌مانده‌هاي‌يک‌مرد
تيگلاط
جف
چرک‌نويس‌مچاله
چهل‌ودوگرم‌عرياني
چيني‌نازک‌تنهايي‌من
حرف‌هاي‌يک‌دل
حرف‌هاي‌هميشه
حسّ‌يک‌زن‌که‌غريبي‌مي‌کندبا...
خاطرات
خط‌خطي
خنده‌ها‌ي‌صورتي
خوابي‌درهياهو
خودخويش‌نامه
خياط‌باشي
دبل‌يو‌سي
دختري‌ازتبارماه‌هفت
درحواشي‌اين‌شهر،خياباني1‌...‌
درحواشي‌اين‌شهر،خياباني2‌...‌
درونيات
دريانورد
دست‌نوشته‌هاي‌يک‌فلفل‌کوچولو
دشنه‌درديس
دل‌تنگ‌بانو
دل‌تنگي‌هاي‌نقّاش‌خيابان‌نور
دنبال‌کلمه‌مي‌گردم
دوپيکر
دويدن‌به‌هيچ‌کجا
ديگري‌درمن
روح‌باران
روح‌تکاني
رهاي‌آبي
رهياد
زنگ‌آخرجهان
ژونو1
ژونو2
ساحل‌نشين‌اشک
ساعت‌بي‌عقربه
سايه
سايه‌ي‌پاييز
سايه‌ي‌سپيد
ستاره‌ي‌کاغذي
ستاره‌ي‌کوچک
سکانس‌آخر
سياه‌مشق‌هاي‌من
سيب‌سرخ
سيمرغ
سينمايي‌که‌مي‌رفتيم
شاسوسا
شاعرانه
شب‌کوير
شب‌هاي‌سفيد
عروسک‌فرنگي
عشق‌ومبارزه
عطرگل‌مريم
علي‌درويشي
عليرضامعتمدي
غزل‌پست‌مدرن
غمناک
فتوهايکو
فرشته‌اي‌درتاريكي
فلاکت
قلم‌هاي‌کاغذي
کارت‌تلفن
کلاغ‌زرد
کوتاه‌نوشته‌هاي‌معاصر
کوچه‌باغ‌آرزو
کوچه‌هاي‌خاطره
گل‌تن‌
گل‌شب‌بو
گندمين
گوياالتيام‌زخم‌هايم‌را...
لبه‌ي‌تيغ
لحظه‌هايي‌ازبودن
لي‌لي
ماجراهاي‌جودي‌آبوت‌وبابالنگ‌دراز
ماه‌آفل
ماه‌تابان‌من
مايلا
متال‌زيرزميني
مثل‌کسي‌که‌کيست
مردمرداد
مسيحاي‌بيگانه
من‌وخودم
مهرگان‌نامه
مهروماه
مي‌خوام‌خودم‌باشم
ناتانائيل‌براي‌تو‌مي‌گويم
ناخوانا
نامه‌هايي‌به‌خودم
ندانستن
نرمه‌واران
نغمه‌ي‌غربت
نفس‌نکش،بخندبگوسلام!
نوارچسب
ن‌والقلم‌وما‌يسطرون
نوشتار
نوشته‌هاي‌زني‌که‌لب‌نداشت
نويسش‌نقطه‌ي‌الف‌در...
نه‌تازه
واگويه
ورق‌پاره‌اي‌براي‌خدا
‌وزنا
‌وسپس‌هيچ‌کس‌نبود
ون‌گوگ‌برادرمن‌است
هبوط‌من
همه‌جور‌آجيل
هميشه‌بهار
همين‌که‌هست!1
همين‌که‌هست!2
همين‌که‌هست!3
يادداشت‌هاي‌غيرکاغذي
يادداشت‌هاي‌ممنوع
يادم‌تورافراموش
يک‌پيروازجنس‌احساس
يک‌خواب‌بيدار
يک‌نيماد
پشتيباني‌
یک کتاب
 

نخستین مجموعه‌ از شعرهای
پژمان‌الماسی‌نیا به‌چاپ رسید:

کتاب

 

● دوستان همراه، متأسفانه -مثل گذشته- به اینترنت دست‌رسی ندارم. به‌همین دلیل، هفته‌های پیش نتوانستم این‌جا را به‌روز کنم و پاسخ کامنت‌ها را هم نتوانستم بدهم و به خانه‌های‌تان هم نیآمدم.
اگر پیغامی دارید، لطفاً به کامنت‌های همین‌جا یا به نشانی پست‌الکترونیکی ارسال کنید. به‌یاری خدا، در اوّلین فرصت می‌خوانم‌شان.

 

  # |  
نشانی
 

چهارشنبه‌ها رو دوست دارم
چون تو به من زنگ می‌زنی
به تیرگی‌های دلم
آبی کم‌رنگ می‌زنی

هفته‌ی گذشته، سی شعر از آثار منتشر نشده‌ام در سیزدهمین شماره‌ی ماهنامه‌ی هنری نشانی -ویژه‌ی شهریور 1386- به چاپ رسید. چاپ و صفحه‌بندی مجموعه زیبا و شایسته است و کلاً گرافیک دلنشینی دارد.*
گفته‌ها و نوشته‌هایی از گلشیفته‌فراهانی، ساعدمشکی، رضاقاسمی، مرجان‌شیرمحمّدی، آریاعظیمی‌نژاد و... از دیگر مطالب موجود در نشانی است. امّا خواندنی‌ترین بخش این شماره، گزارشی‌ست که از اطرافیان احمدرضااحمدی تهیّه شده است. وقتی می‌شنویم اطرافیان، بی‌درنگ به‌یاد خانواده و دوستان نزدیک می‌افتیم امّا این‌بار گزارشگر به سراغ راننده‌ی آژانس، خواروبار فروش، مسئول تأسیسات و مدیر اجرائی ساختمان محلّ زندگی آقای احمدی، مسئول آزمایشگاهی که آقای احمدی همیشه آن‌جا مراجعه می‌کنند، حروف‌چین و صفحه‌آرای چند کتاب آقای احمدی، همسایه و ‌پزشک معالج آقای احمدی رفته است. صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول نشانی محمّدصالح‌علاء است.

* چاپ شعرها بسیار خوب است. تنها نام شعرهای «پاییز...»، «تندیس‌های‌برفی» و «خانه‌ام» با فونتی شبیه متن شعرها چاپ شده و ناخواسته این تصوّر را به‌وجود آورده که آن‌ها سطر اوّل شعرها هستند. و از سطر چهارم شعر «روزی...» هم، یک "ها" جا افتاده است.

● یکی از شعرهای منتشر شده در نشانی، وبلاگ عطرگل‌مریم

ویان عزیز، مهربانی کردند دعوت کردند تا بهترین پست چای‌تلخ را انتخاب کنم. دعوت ایشان را ‌پذیرفتم امّا تصوّر کردم، قشنگ‌تر است به‌جایش بهترین پست‌هایی که از همسفران چای‌تلخ خوانده‌ام این‌جا بگذارم به یادگار...

به‌ترتیب الفبا:

اتاق - گنجشک‌پر
ازنوبرای‌تومی‌نویسم - ته‌کلاس...
برکرانه‌ی‌جهان - باران...
بوته‌ی‌شمعدانی - دلم‌گواهی‌می‌دهد
پابرهنه‌تاماه - امروزپنج‌شنبه...
تانبض‌خیس‌صبح - راستی!من
چینی‌نازک‌تنهایی‌من - حس‌می‌کنم
خاطرات - ازدفترشعر...
دختری‌ازتبارماه‌هفت - بغضی‌حرمت‌خلوتم...
درحواشی‌اين‌شهر،خيابانی‌متروك - من،بی‌هیچ...
دل‌تنگی‌های‌نقّاش‌خيابان‌نور - باران‌ناگهانی...
دنبال‌کلمه‌می‌گردم - روزدوم‌عیدبود...
دوپیکر - جامانده‌بودم...
روح‌تکانی - باچترآبی‌ات
ستاره‌ی‌کوچک - هزارپا
عطرگل‌مریم - خنكی‌غريبه
گل‌تن - دل‌باکره‌ام‌باردارعشق...
مردمرداد - نگاه‌نمی‌کنم...
می‌خوام‌خودم‌باشم - مرگ‌بازی
ویان - روزی‌روزگاری
همین‌که‌هست! - تمام‌دل‌خوشی‌من...
یادم‌تورافراموش - صدای‌عشق‌می‌دهیم‌ودرد

انتخاب ویژه:
من‌وخودم - نمی‌خواهم‌پیچکی...

 

شنبه رو خیلی دوست دارم
چون تو به من امید می‌دی
نوشته‌هامو می‌گیری
جاش کاغذ سفید می‌دی

 

تا به‌زودی...

 

  # |  
چای در غروب جمعه
 

دل‌پذیری اکنون از خانه رخت می‌بندد، همراه با بادبادک‌های کودکان ولگرد کوچه در آسمان گم می‌شود نیستی و حجم اندوه آن‌قدر در خانه شکوفه می‌دهند و میوه می‌دهند که ما را چاره‌ای نیست که به کوچه پناه بریم دل‌سرد از خون‌بهای خودم که ارزش یک سکه‌ی حلبی را هم ندارد می‌خواهم ترا هم‌چنان دوست داشته باشم و حتی بوته‌های گل سرخ را برای بهار آماده کرده‌ام که در باغچه بکارم شگفت از خورشید که هنوز بر ما می‌تابد و می‌خواهد انگورهای کال را دعوت به رسیدن کند
تا انگورهای کال شراب شود
کو انگور
کو پاییز
کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد
سه بار در زیر درختان برگ ریخته‌ی پاییزی معنی ترا یافتم-
جوابی نداشتی که بگویی سیب‌های سرخ نشانه‌ای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که ما را به تاراج برند
بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمی‌توانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد می‌شد.

 

احمدرضااحمدی
چای‌درغروب‌جمعه‌روی‌میزسردمی‌شود.نشرثالث.چاپ‌اوّل:1386.

 

● پایگاه‌اینترنتی‌درباره‌ی‌احمدرضااحمدی

 

  # |  
من از بهشت می‌آیم*
 

یکی از -معدود- اتّفاقات خوش بهار امسال، انتشار سه کتاب از فریباعرب‌نیا به همّت انتشارات فرگان بود. اتّفاقی که شاید کمی دیر رخ می‌داد امّا برای دوست‌داران شعر امروز به‌ویژه شعر کوتاه، مغتنم است. کتاب‌ها در فروردین ماه منتشر شدند و برای نخستین‌بار در نمایشگاه کتاب تهران، در دست‌رس علاقه‌مندان قرار گرفتند.
مدیریّت هنری کتاب‌ها و طراحی جلدشان به‌عهده‌ی فرامرزعرب‌نیا(طراح گرافیک و مدّرس دانشگاه) است. برای آماده‌سازی و نشر کتاب‌ها، وقت و زحمت فراوانی صرف شده. بهای کتاب‌ها نیز در مقایسه با دقّت نظر و کیفیّتی که در آن‌ها -به‌خصوص در طراحی گرافیک‌شان- اعمال شده، بسیار ناچیز و مناسب است.

کوتاه، درباره‌ی شعر فریباعرب‌نیا:

دنیا را با
سیاهی و سرما شناخته‌ام
و دانسته‌ام که
برای زنده ماندن باید
زندگی کرد
آری، دی‌ماهی‌ام من
اهل زندگی
و بسیار جدّی
(فریباعرب‌نیا،دوباره‌زندگی،ص128)

در روزگار ما، کم‌تر وقت و حوصله‌ای برای خواندن رمان‌های چندصد صفحه‌ای و شعرهای بلند باقی‌ست. مخاطب امروز تمایل دارد با صرف زمانی کوتاه، به مفهوم مورد نظر پدیدآورنده‌ی اثر دست یابد. شاید به‌همین‌ خاطرست که امروزه، قالب‌های کوتاه ادبی علاقه‌مندان بیش‌تری یافته‌اند.
از این‌رو به‌عقیده‌ی نگارنده، هنر این است که با کم‌ترین واژه‌ها، لُب کلام را به خواننده انتقال دهیم. البتّه ایجاز تا "اندازه"ای جایز است که باعث بدفهمی و دیرفهمی نشود. فریباعرب‌نیا این "اندازه"ها را خوب می‌شناسد.
شعر -اگر شعر باشد- بی‌گمان زاده‌ی رنج است. این رنج در سطرسطر شعرهای فریباعرب‌نیا، گاه مستور و گاه آشکار است. و حضوری غیر قابل انکار دارد.
فریباعرب‌نیا ذاتاً "شاعر" است. –گرچه او فروتنانه گاه خود را شاعر نمی‌نامد.-
فریباعرب‌نیا شعرهایش را ویرایش‌نشده به ثبت می‌رساند. و اگر هم ویرایشی در کار باشد، همه و همه در ذهن شاعر انجام می‌گیرد. او نیازی به نوشتن کلمات روی کاغذ و جابه‌جا کردن‌شان تا رسیدن به وضعیت مطلوب ندارد. در عین حال، پیشنهاد دوستان یا مخاطبانش را -چنان‌چه به بهتر شدن آثارش یاری رساند- بی‌هیچ بغضی، متواضعانه می‌پذیرد.
یکی از ملاک‌های ارزش‌گذاری یک شاعر، می‌تواند عدم حضور جنسیّت -خواه زنانگی و خواه مردانگی- در شعرهایش باشد. فریباعرب‌نیا مدّت‌هاست از این مرزها عبور کرده و نه درباره‌ی زن که درباره‌ی "انسان" شعر می‌گوید.
فریباعرب‌نیا برای بیان منظورش، ساده‌ترین واژه‌ها را به‌کار می‌گیرد و خود را "دچار" پیچیدگی‌های زبانی نمی‌سازد. به‌عبارتی او سعی می‌کند -که- سعی نکند.
فریباعرب‌نیا به کوچک‌ترین اتّفاقات روزمره‌اش، کیفیّتی شاعرانه می‌بخشد. این دقّت نظر در حتّی -به‌ظاهر- کم‌اهمیّت‌ترین وقایع زندگی روزانه و شاعرانه دیدن‌شان را می‌توان -از میان شاعران معاصر- در آثار بیژن‌جلالی -هم- جست‌وجو کرد. بیژن‌جلالی -اصلاً- دو مجموعه شعر به نام‌های «روزها» و «روزانه‌ها» دارد.
در شعر فریباعرب‌نیا -هم- کم‌تر می‌توان از وقایع اجتماعی و سیاسی روز، سراغ گرفت. گویا او به‌خوبی می‌داند هیچ‌چیز ماندگارتر از طبیعت و عشق به طبیعت نیست. فریباعرب‌نیا عاشق طبیعت است و خود را با آن یگانه می‌داند:

امروز آنقدر یگانه‌ام با طبیعت
که هیچ‌چیز نمی‌تواند نابودم کند
بیهوده می‌کوشی
غم!
(دوباره‌زندگی،ص88)

من با خورشید میعادی دارم
که ذرّات تنم می‌دانند و بس.
(فریباعرب‌نیا،هنگام‌کوچ‌من،ص22)

نمی‌خواهم درختی همیشه سبز باشم
می‌خواهم برگ‌های پائیزیم را ببینم
و لختی زمستانم را حس کنم
و بشکفم در بهار
و ببارم در تابستان
(فریباعرب‌نیا،دوباره‌زندگی،ص31)

من گوش به صدای کوه‌های دوردست
فرا داده‌ام
و چشم به راه پیام دریاهای دور
هستم
از خاک هدیه‌ای را امید دارم
و در باد گوش به پیام دوست می‌دارم
من در انتظاری هستم جاودانه
و دنیا را جاودانه دوست می‌دارم
(بیژن‌جلالی،روزها،ص59)

(شاید لازم به ذکر نباشد که قصدم از آوردن این نمونه‌ها -تنها- بیان هم‌سوئی نگاه دو شاعر، از دو نسل متفاوت است.)
کار شاعرانی مثل فریباعرب‌نیا، کاری سهل و ممتنع است. به این معنی که سرودن چنین شعرهایی در نگاه نخست، به‌نظر ساده می‌رسد امّا -می‌دانیم که- چنین نیست.

مختصری درباره‌ی کتاب‌ها:تصویری‌ازروی‌جلدکتاب‌ها

کتاب اوّل، «هنگام کوچ من» -که شخصاً دوست‌ترش دارم- شامل عاشقانه‌هایی‌ست که طیّ سال‌های 82 تا 84 سروده شده‌اند. تصویرسازی‌های دلنشین کتاب را نازلی‌رابط انجام داده که با فضای آثار، هم‌خوانی دارد.

یک شعر از کتاب «هنگام کوچ من»:

کدورت

خورشید روزهای گذشته‌ام!
از سرمای صدایت یخ می‌زنم
حرفی نزن
بگذار با خاطراتت گرم شوم.

19/6/84

کتاب دوم، «دوباره زندگی» دفتر شاعرانگی‌های روزانه‌ی فریباعرب‌نیا، از اردیبهشت تا مردادماه 85 است. دفتر خاطراتی که شاعر اجازه داده، ما هم به همراه داشته باشیم‌ش. البتّه صفحات این دفتر، گاه در یک روز، چندین‌بار نوشته شده و گاه چند روزی سفید مانده‌اند. می‌دانم که فریباعرب‌نیا -حتّی- یک روز را هم بی‌شعر، سپری نمی‌کند و گزینش شعرها برای صفحات محدود کتاب، باعث آن بوده است. در تصویرسازی‌های سوده بنی‌کمالی "به‌درستی" و به تبعیّت از شعرها، اثری
از جنسیّت نیست. در تصویرها نه زن و
نه مرد، بلکه "انسان" را می‌بینیم.

یک شعر از کتاب «دوباره زندگی»:

دوباره زندگی

حالا دیگر پنج‌شنبه‌های عزیز
عزیزتر شده‌اند
چون
با خودم قرار دارم
خودم که هرگز ترکم نمی‌کند

11/3/85

کتاب سوم، «ماه عاشق» شامل گزیده‌ی تجربه‌های فریباعرب‌نیا در هایکوسرایی است. مؤلفه‌های همیشگی شعر فریباعرب‌نیا چه در زمینه‌ی فرم و چه محتوا، این‌جا -شاید به‌خاطر مختصّات خود قالب هایکو- بیش از پیش، متجلّی می‌شوند. ایجاز و اختصار در کلام شاعر، به اوج می‌رسد. القای تصاویر مورد نظر در «ماه عاشق» با به‌کارگیری مناسب‌ترین واژه‌ها، کم‌ترین افعال و حروف اضافه و نیز استفاده‌ی به‌جا و به‌اندازه از علائم نگارشی و سکوت‌های به‌موقع، ممکن شده است. «ماه عاشق» -هم- از طبیعت می‌گوید و تصاویری که هر روز در محیط پیرامون‌مان می‌بینیم امّا بی‌اعتنا از کنارشان می‌گذریم، بی‌آن‌که شاعرانه بنگریم‌شان. تصویرسازی‌های تحسین ‌برانگیز کتاب، کار نیکناز رحمانی‌فرد است. در کتاب با ارتباطی متقابل میان شعرها و تصویرها، روبه‌رو هستیم به‌طوری‌که -شاید بتوان گفت- هیچ‌کدام هویّتی مستقل از هم ندارند. «ماه عاشق» سرشار از احساسات نوستالژیک است. کتاب، برای دوست‌داران سینما هم می‌تواند جذّاب باشد؛ تصاویر کتاب -که تماماً رنگی هستند- پر از کلوزآپ‌ها، مدیوم‌شات‌ها و لانگ‌شات‌های زیبا و چشم‌نواز است. «ماه عاشق» کتابی دوست ‌داشتنی‌ست که خواندن و تماشایش لذّت‌بخش است.

یک شعر از کتاب «ماه عاشق»:

ماه، دیگر
عاشق نبود، شاخه امّا
رهایش نمی‌کرد

شعر وداع -که نام کتاب اوّل هم از سطرهای آن وام گرفته شده-
از شعرهای محبوب من است.
شعری که می‌توان به خاطر سپرد و بارها و بارها زمزمه‌اش کرد:

عشقت بید مجنونی است
که شاخه‌های لرزانش
نمی‌گذارند بر آن آشیان سازم.

هنگام کوچ من
دستی تکان بده
تا به‌یاد بسپارم:
"سرنوشت
 خواست من و توست."

 

*عنوان‌مطلب،برگرفته‌ازشعر«وخدادرهمان‌نزدیکی‌ست،دوباره‌زندگی،ص109».

 

[پژمان‌الماسی‌نیا]
تیرماه‌هشتادوشش

 

●نشانی محل‌های تهیّه‌ی کتاب‌ها:
1- مؤسسه‌ی‌پژوهشی‌كودكان‌دنيا؛ تهران، بزرگراه‌كردستان،
نرسيده‌به‌چهارراه‌آ.اس.پ، شيرازجنوبی، خيابان‌شهيدعليخانی‌شرقی،
جنب‌پارك‌دوستداركودك(سيّدجمال‌الدين‌اسدآبادی)، پلاک 14،
تلفن‌های‌‌تماس: ۸۸۰۳۶۹۰۶ و ۸۸۶۰۶۱۷۸،
(به‌استثنای‌پنج‌شنبه‌هاکه‌تعطیل‌است) سرکارخانم‌حاتمی.
و
2- شهرکتاب‌مرکزی (ولیعصر، زرتشت).

●پایگاه شاعرانگی‌های هر روزه‌ی فریباعرب‌نیا.

 

  # |  
اگه‌یه‌روزبری‌سفر...
 

خدانگه‌دار...

 

  # |  
هوای بهار

 

 به من می‌گوید: بنفشه‌های مانده در جعبه‌های چوبی پشت پنجره‌ام
در زیر برف مانده است. شبانه بنفشه‌ها را آورده‌اند، در تاریکی آورده‌اند.
من جهان را در مه و باران می‌بینم. بنفشه دیگر بنفشه نیست.

سال تازه‌ مبارک.

 با مسعود کیمیایی در خانه‌ای قدیمی در دربند شمیران هستم. روبه‌روی ما مینو جوان با ردایی سـفـید و پوشـیده نشـسـته است. هـمـه‌ی مـیزهای اتاق را شمع‌های روشن احاطه کرده است. شب تحویل سال است. صـدای رودخانه پنجـره‌ها را می‌شکافد و به درون اتاق می‌آید. آواز رودخانه و بهار دو آینه‌ای هستند که ما چـهره‌ی خویش را در آن رؤیت می‌کنیم. از آن شب‌های حوصله‌ی مسعود است که شـوخی‌ها و خاطرات به سـاعت‌های دلپذیر عمر مبدل می‌شـود. شمع‌ها می‌سوزند. ما تسلیم بهار و آواز رودخانه و آواز مینو جوان هستیم. چه ‌کسی قادر است که بگوید روزی مرگ و پیری خواهد رسید. شـمع‌ها و شـب نخسـتین بهار به پایان است. به کـوچه می‌آیم. رودخانه هنوز در تلاطم است. در خانه در پشت ما بسته می‌شود. با مسعود به میدان دربند می‌رسـیم. هیچ امید و ناامیدی با ما همراه نیست. همراه ما این آواز است که مینو جوان می‌خواند: سر کوی دوست جانم/زندگی نیکو است جانم.

 

احمدرضااحمدی
زمستان‌هشتادوسه
زمستان‌هشتادوپنج

 

*عکس‌از:
شبنم‌کهن‌چی،پارک‌لاله‌ی‌تهران،زمستان‌هشتادوپنج.

 

  # |  
گویا به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد...

گویا به خواب شیرین...

فقط صورتم را به دیگران بگویید
كه لبخند داشت
لبم سفیدی بود...

 

[احمدرضااحمدی]

 

*عکس‌از:
پژمان‌الماسی‌نیا،خانه‌ی‌بروجردی‌های‌کاشان،خردادهشتادوپنج.

 

  # |  
زنگ ‌آخر جهان
 

تابوت مرا
پنجره‌دار بسازید
می‌خواهم
گرم بمیرم از
                آفتاب خانگی‌ام.

 

سامان ‌بختیاری

 

درباره‌ی شعر سامان بختیاری در ادامه‌ی این پست بخوانید.

 


ادامه‌ي‌اين‌پست
  # |  
هامون
 

مهشید از مسافرت شمال تنها بازگشته، با دو تا ساک، بیرون برف و بارانی است. هامون چمدان‌ها را به داخل آپارتمان می‌برد...
دو ساعت بعد...
هامون: خب حرف بزن چرا این‌قدر ساکتی؟
مهشید ساکت و آرام نشسته است...

متن کامل این فصل فیلم‌نشده از «هامون» را در ادامه‌ی این پست بخوانید.

 


ادامه‌ي‌اين‌پست
  # |  
از کنار هم ‌می‌گذریم

 

بی‌عشق،
همه نعش‌کشن!

 

ایرج‌ کریمی

 

  # |  
رئیس
 

کوتاه‌شده‌ی فیلم‌نوشت:
«سـیامک جوانـی که تا زباله‌شـدن رفته است، لیسـت بیسـت‌وپنج جوان در جیب اوست که باید به آن‌ها موادّ مخدر از نوع پیشـرفته‌ترین تا قدیمی‌ترین برساند. رضا، پدر سیامک، بعد از چندین سـال دوری از وطن برای پدری‌کردن می‌آید، درحالـی‌که خودش هنوز یک فراری است. تنها دوست دوران جوانی او که بسیار باهم چرخیده‌اند، درس خوانده‌اند، سینما رفته‌اند و بیلیارد بازی کـرده‌اند، شـاید هنـوز او را باور کـند. رضـای دیگـر، دوسـتش، یک سـرهنـگ شـاغل و تنهاسـت. زن سـرهنگ با دو پسـرش در یک حادثه از جهان رفته‌اند. سـرهنگ رضا را باور دارد که رضای قدیمی گناه‌کار نیسـت. آن‌چـه مـی‌مـاند عشـق و عاشـقیت اسـت. رضـای گـناه ‌کـرده، هنـوز عاشـق زن ازدسـت‌رفته و سـقوط ‌کـرده‌اش، مـی‌تواند او را ببخشـد. سـیامک کـتاب‌چـه‌ی نام‌های مشـتری‌هایش را مـی‌سـوزاند. سـیامک عشـق را در میان نام‌های کتاب‌چه‌اش پیدا کرده و خط زده است. عاشـقان سیاه‌بخت، به دنبال قـطره‌ای از زندگـی ازدسـت‌رفـته‌شـان مـی‌دوند. حتّـی جـرّاح پیرشـده‌ی تنـهای یک دوره، عشـق را بنیان تازه‌شـان مـی‌داند. جـرّاح مـی‌داند، عاقـبت شـکسـتن رئیس است. رئیس در برج عـاج خود همه را مـی‌گرداند. فـقط احساس زنده ‌شـده‌ی رفـاقت دو رضـای رفـیق مانده است که سـیلی هولناک مـی‌شـود و دسـت رئیس را به دسـت‌بند و سـینه‌اش را به گـلوله مـی‌رسـاند. رضا پسـرش را یافـته است... امّا... قصّه تمام نیست... قطره‌های زهر ارزانند و در انتظار... آن‌ها.»

فصلی فیلم‌نشده از فیلم‌نوشت را در ادامه‌ی این پست بخوانید.

 


ادامه‌ي‌اين‌پست
  # |  
بازگشت به خانه...
 


خبر خوشی ندارم چه برسد به خبرهای خوش...
تابستان گرم و دل‌چسبی نبود
به‌جز چند روز خوب در نیمه‌های تیر و مرداد (شاید کم‌تر از انگشتان دو دست)
روزها همه سرد و دل‌گیر.
روزهایی بود که این شعر فروغ، مدام در مغزم تکرار می‌شد:

به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد.»
گفتم: «همیشه پیش از آن‌که فکر کنی
اتّفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.»

 

  # |  
تقدیم ‌به پژمان‌الماسی‌نیا به‌خاطر همه ‌چیز
 

"از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم
تا نیست غیبتی نبود لذّت حضور"

به «هیچ‌کس‌پری‌نازخاتون» جانم

فال می‌گوید سه روز دیگر می‌آیید.
فال می‌گوید سه روز دیگر می‌آیید
و لبخندهای زندگی‌بخشتان را همراه می‌آورید.
***
می‌خواهم وقتی می‌آیید همیشه پیش من باشید
تا دیگر هیچ‌وقت جای شما خالی نباشد.
وقتی می‌آیید و کنار من می‌نشینید
شما دیگر حضوری حقیقی شده‌اید
و آن‌گاه حقیقت کنار من نشسته‌است.
سه روز دیگر فال می‌گوید.
عدد سه را دوست ندارم.
سه همیشه اوّلین عنصر اضافه را به یاد من می‌آورد.
مانند سومین کسی که تنهایی دو نفر را به‌هم می‌زند،
(مانند بعضی از دوستان شما
که امیدوارم آن‌ها را با خودتان سر قرار نیاورید).
سه روز دیگر می‌آیید.
در این مدّت من با زندگی بازی می‌کنم
و درگیر زمان نمی‌شوم.
هرچه از بازی بگذرد،
من چاق‌تر و فرسوده‌تر می‌شوم.
در این سه روز تنهایی چون فلزی مرا می‌خورد
تا برای شما تبخال بزنم.
(برایم از تهران پلاتین بیاور. پلاتین لب.)
دستت را می‌بوسم.
بیا و نگران دست‌های من نباش،
همیشه گرم‌ند و باز برای دست‌های تو.
من سه روز دیگر بیشتر دوستت دارم
و این را فال نمی‌گوید.

تاریخ: سه روز مانده به آمدنت
مهدی

 

  # |  
چای تلخ
 

چای تلخ
مزه‌ی
زجر‌آفرین
روزهای سرد
انتظار من است

یا

مزه‌ی
روزهای
جدایی از تو

بیا
باهم
این چای را
قسمت کنیم.

 

احمد الماسی

 

  # |  
تو را هم‌چنان دوست خواهم داشت
 

بسيار پيش‌تر از امروز
دوستت داشتم در گذشته‌های دور
آن‌قدر دور
که هر وقت به ياد می‌آورم
پارچ ‌بلور کنار سفره‌ی من
ابريق می‌شود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفيد
کراواتم، زنار
اتاق، همين اتاق زير شيروانی ما
غار
غاری پُر از تاريک و صدای بوسه‌های ما
و قرن‌های بعد تو را هم‌چنان دوست خواهم داشت
آن‌قدر که در خيال‌بافی آن همه عشق
تو در سفينه‌ای نزديک من
من در سفينه‌ای ديگر، بسيار نزديک‌تر از خودم با تو
دست می‌کشيم به گونه‌های هم
بر صفحه‌ی تلويزيون.

 

بيژن نجدی

 

  # |  
دیگه دیره
 

هنوزم چشمای تو
مثل شبای پُرستاره‌ست
هنوزم دیدن تو
برام مثه عمر دوباره‌ست
هنوزم وقتی می‌خندی
دلم از شادی می‌لرزه
هنوزم با تو نشستن
به همه دنیا می‌ارزه

امّا افسوس
تو رو خواستن
دیگه دیره
دیگه دیره
امّا افسوس
به نخواستن
دلم آروم
نمی‌گیره
نمی‌گیره

تا گلی از سر ایوون تو
پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غم‌زده
از گوشه‌ی چشمان من آویخت
دوری بین من و تو
دوری ماهی و دریاست
دوری بین من و تو
دوری ماه و تماشاست

امّا افسوس
تو رو خواستن
دیگه دیره
دیگه دیره
امّا افسوس
به نخواستن
دلم آروم
نمی‌گیره
نمی‌گیره...

 

فرهاد شیبانی

 

  # |  
برای تو
 

چه‌قدر تو را دوست دارم!
چه‌قدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم!
چه‌قدر حرف دارم که با تو بگویم!
امّا افسوس!
همه‌ی حرف‌های ما این شده است که
تو به من بگویی: «امروز خسته هستی.»
یا: «چه عجب که امروز شادی!»
و من به تو بگویم: «دیگر کی می‌توانم ببینمت؟»
و یا تو بگویی: «می‌خواهم بروم. من که هستم به کارت نمی‌رسی.»
من بگویم: «دیوانه‌ی زنجیری! حالا چند دقیقه‌ی دیگر هم بنشین!»
و همین!
همین و همین!
تمام آن حرف‌ها، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می‌کشد تبدیل به همین حرف‌ها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می‌اندازد؛
وحشت از این که رفته‌رفته تو از این دیدارها و حرف‌ها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی‌کند تا پر و بالی بزند، گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

 

نامه‌ی احمد شاملو به آیدا سرکیسیان

 

  # |  
برای بیست و سوم آبان
 

اتاق من دیگر سفید است
گلدان اکنون خالی است
مرا دوست بدار

گلدان گل می‌دهد
اتاق سفیدتر می‌شود
مرا دوست بدار

گلدان گل می‌دهد
اتاق سفیدتر می‌شود
مرا دوست بدار

من در اتاق سفید
تو را خفته‌ام
تو را پوشیده‌ام
سفیدی را صدا نمی‌کنم
مرا دوست بدار

 

احمدرضا احمدی

 

  # |  
بيرون از خانه
 

بر چهره‌ات ابر آويخته‌ای
که مرا متعجب کنی
امّا دير است
بيرون از اين خانه
مرگ با جلالی جوان
و يک چهارشنبه‌سوری مستقل
ايستاده است
مرگ حضوری بيگانه ندارد
پرندگان را دانه می‌دهد
به شکوفه‌ها
اميد ميوه و باران می‌دهد
مرگ حضوری دلنشين دارد
خيره به جهان است
و تسلی را برای مردمان اين کوچه دير می‌داند
همه دريا را در يک ليوان آب
خلاصه می‌کند
به ما وارثان
زمين و کبوتران تعارف می‌کند
مرگ هزار منقار پرنده را شناخته است
هزاران پايتخت را در حافظه دوست دارد
مرگ می‌دانست
ما فقط دو تن هستيم.

 

احمدرضا احمدی

 

  # |  
سپرده به زمين
 

«من در قصّه‌هايم سر پرنده‌ای را بريده و پنهان کرده‌ام تا خواننده به تحرّک و تشنّج تشديدشده‌ی‌ تن و بال و پاهايش خيره شود، و پيش از آن‌که پرنده بميرد و تحرّکش به سکون تبديل شود، شما طپش و تحرک و زنده بودن را در دردناک‌ترين شکل آن می‌بينيد که ديگر زندگی نيست، مرگ هم نيست، زيرا حرکت تندتر شده‌ی اندامش وجود دارد و زندگی آميخته با مرگ. و اين همه لحظه‌ای است پيش از مرگ، که پرنده شديدترين پر و بال زدن سرتاسر زندگيش را انجام داده است، لحظه‌ای که بيش‌ترين آميختگی را با زندگی و طلب زندگی دارد، آن هم درست در همسايگی مرگ. به خاطر همين است که تمام قصّه‌های من شروع و پايان ندارد.»

«بيژن نجدی»(۱۳۷۶-۱۳۲۰) در نوشتن و سرودن پركار، اما در انتشار دادن كم‌تر فعّال و پی‌گير بود. امّا همان ده داستان كوتاهی كه نخستين كتاب منتشرشده‌ی او را تشكيل دادند كافی بود تا جامعه‌ی ادبی ايران قدر او را بداند، كميّت را به جای كيفيت نگيرد، و خصلت متمايز و ممتاز داستان‌های او را تشخيص دهد. يادش گرامی...

در ادامه‌ی این پست، داستان "سپرده به زمین" را از «بیژن نجدی» بخوانید.

 


ادامه‌ي‌اين‌پست
  # |  
بايگاني‌

copyright © all rights reserved by ryra.blogfa.ir